علی امیرعسجدی
by on January 15, 2020
5 views
آمد بهـــار جان‌ها ای شـــــاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شــــاه عشــــق پَـــرور مانند شــیر مادر
ای شـــیرجوش دررو جـــان پــدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گُــــوی دررســـیدی
از پا و سَــــر بریدی بی‌پا و سَــــر به رقص آ
تیغی به دســـت خونی آمد مَــــرا که چونی
گفتم بیا که خیر است گفتا نه شربه رقص آ
از عشــــق تاجـــداران در چــــرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
ای مســت هســـت گشــته بر تو فنا نبشته
رقعه فنـــا رســـــیده بهر ســـــفر به رقص آ
در دســــت جــام بـــاده آمد بتــــم پیـــــاده
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
پــایــان جنـــــگ آمَــد آواز چَــنــگ آمَــــد
یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
هجرم ببرده باشــــد دنگ و اثر به رقص آ
کِــی باشــــد آن زمانی گویَــــد مرا فلانی
کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآیَـــد وان رنگ‌هــــا بَـرآیَـــد
با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ
کور و کران عالَـــم دید از مســـــیح مرهم
گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است
اندر بهــــار حســـنش شاخ و شجر به رقص آ
Posted in: Health, Education, Society