by on December 4, 2018
قلب، خاک خوبی دارد هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس، صدها دانه بر می داری!! حواست باشد که در قلب ات چه بذری می کاری... عشق یا کینه؟! .
7 views 4 likes
by on December 4, 2018
فقط كافيست هر از گاهى در زندگى پشت كنى به تمامِ آنهايى كه چشمِ ديدنِ خوشبختى ات را ندارند... بي تفاوتي آدم ها را عجيب مي سوزاند..! #علی_قاضی_نظام
6 views 4 likes
by on December 4, 2018
نه برگ گلی به شاخه ها میماند نه هیچکسی به جز خدا میماند خوش باش و بدی مکن که از ما،تنها یک خوبی و یک بدی به جا میماند
6 views 4 likes
by on December 3, 2018
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.   آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فوار...
39 views 7 likes
by on December 3, 2018
💓فریاد...!!!💓
12 views 6 likes
by on December 3, 2018
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.   یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها ح...
36 views 6 likes
by on December 3, 2018
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ .. ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ. ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ … ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !! ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ   ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪﻭﺍﻧﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ … ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ، ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﻲ،،ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑ...
38 views 10 likes
by on December 2, 2018
به خودت بیشتر نگاه کن بیشتر چهره‌ات را درآیینه اتاقت تحسین کن گاهی خودت را نیمه‌ی گمشده‌ی خودت بدان شاید یکروز دلت برای امروزت تنگ شد گذر زمان ازآنچه در آیینه می‌بینی نزدیک‌تر است!
3 views 3 likes
by on December 2, 2018
خانه ام جایی‌ست که    تو هر روز پای پنجره  به من خیره می‌شوی   ترانه می‌خوانی و گیسوانت را برایم می‌گشایی    خانه‌ام جایی‌ست که هرگز نداشته‌ام......
4 views 4 likes
by on December 2, 2018
محمد کوثری*: بامداد روز بیست و یکم فروردین ماه 1378 شیرمردی از جبهه‌های حق علیه باطل- سپهبد صیاد شیرازی- مانند روزهای گذشته سحرخیز و صبح اول وقت به اتفاق فرزند برومندش از خانه بیرون می‌آید اما غافل از این‌که منافقی از خدا بی‌خبر در کمینش نشسته است. با توجه به این‌که نیمه‌های شب تازه از زیارت محبوبش آقا امارضا(ع) به منزل رسیده بود و شاید خواب به چشمش نرفته بود که نماز صبح را خواند و با صلابت و خستگی‌ناپذیر، ماشین را از حیاط بیرون می‌آورد تا فرزندش را به مدرسه برساند و از آنجا بلافاصله در محل ک...
32 views 4 likes