by on December 1, 2018
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌...
36 views 5 likes
by on December 1, 2018
گرگ روزگار بودم شغال ها هم جرات رویارویی را با من نداشتن حال که توبه کرده ام آهوها هم برایم خط و نشان میکشند درست است که ما رفته ایم و توبه کرده ایم اما به آهوها بگوید در قلمرو ما درست عبور کنند مگر نمیدانند توبه گرگ مرگ است
11 views 6 likes
by on November 30, 2018
سخت ترین جنگهاست ... جنگ #عقل و #دل ...
13 views 6 likes